کاش... (خودم)

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین گناهم کشیدن خط روی دیوار بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین آرزویم داشتن یک آبنبات چوبی بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین خطایم کثیف کردن لباس عیدم بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین نیازم نوازش دیگران بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین خواسته ام بردنم به شهر بازی بود...

وای کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین دعایم رسیدن به آرزوهای کودکانه ام بود... 

/ 6 نظر / 6 بازدید
غزل خونه

سلام کاش... کاش... کاش... ولی شرمندتم. چشماتو باز که کنی میبینی که چقدر بزرگ شدی و توی چه جهنمی گیر کردی...

حمید

جمله آخر محشر بود...ولی به نظرم بیشتر از کوچیک بودن رسیدن به آرزوهای کودکانه بزرگی میخواد...

مرتضی مردانی

وب جالب و عکس جالبتری گذاشتی جالبم می نویسی شعر زیبایی بود ولی ای کاش که بزرگ نمی شدیم ولی هرچقدر بزرگ بشیم بازم واسه خدامون و پدر و مادر همون بچه ایم و باید واسه اونا هر چند وقت یک بار یکی از این چیزایی که نوشتو بخوایم تا یه ک سبک بشیم

نيستا

وای کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین دعایم رسیدن به آرزوهای کودکانه ام بود... تو عالي مينويسي همين

sahar

in postet mareke bod.harf nadasht[دست]