مشق شب

سایه
نویسنده :فرزاد - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

 

مرد به کوچه که رسید ایستاد.نگاهی به کوچه که از نور عمو دهای چوبی برق روشن شده بود انداخت. در وسط کوچه نور عمود چوبی ای چشمک می زد. راه افتاد تا زیر آن نور. تنها عمود چوبی برق که کم نور تر بود. در سر جایش ، ایستاده به خانه روبرو عمود برق نگاه کرد. پلاک خانه را دید که آویزان بین زمین و هوا بود.باد می وزید و بر روی صورتش جولان می داد. دستش را به طرف کوبه در برد.



تق ، تق ، تق



منتظر ماند. به سر کوچه نگاهی انداخت. سایه درست سر جای قبلی مرد در زیر عمود چراغ برق بود. هنوز به دنبالش بود.مطمئن بود از وقتی که از خانه پا بیرون گذاشته او به دنبالش بوده. سایه به سایه. به در نگاهی کرد که هنوز باز نشده بود. دوباره به درکوبید:



تق ، تق ، تق



قطره ای خون از مچ دست راستش بر روی سنگِ جلوی در چکید. منتظر ماند تا کسی در را باز کند و یا صدایی که بگوید '' کیه؟ '' به سایه سر کوچه که هنوز همان جا در زیر چراغ برق میخکوب شده بود نگاه کرد. سایه ای که سایه اش او را از حمام خانه اش به این کوچه بن بست فراری داده بود. دید که سایه نگاهش می کند.ازنگاه سایه ترسید. دوباره در را کوبید:



تق ، تق ، تق ، تق



به در بسته چشم دوخت و این بار کوبه در را نگرفت. با لگد به در می کوبید. پایش راستش به سنگ جلوی در بر خورد کرد. آهی بلند کشید. سایه، سر کوچه تکانی خورد. از پشت در صدای ضعیفی را شنید. یا فکر کرد که چیزی شنیده است. گوش تیز کرد و چیزی زمزمه. ـ منم! بهاره منم صادق. اومدم به خاطر اون شب...من اومدم اعتراف کنم... می شنوی... در راه باز کن. بر روی زمین نشست.لحظه ای چند را در همان حالت گذراند.گاهی دستی به در می کشید و گاهی به در می کوبید. تق سایه به مرد رسید. مرد به سایهِ سایه که بر روی در افتاده بود چشم دوخت.سایه راه افتاد و مرد به دنبالش قدم برداشت. رفت تا کاری نیمه کاره ای را به سرانجام برساند. غروب بود که زن به کنار قبر رسید. آرام نشست در انتظار سایه ای بلند.

 
comment نظرات ()