مشق شب

شروع راه ...
نویسنده :فرزاد - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

اجازه بدین از اینجا شروع کنم....

وقتی خداحافظی کردم ورفتم (پریدم)تصمیم گرفتم دنبال خودم بگردم...دنبال خدا..

همین که از این زمین خاکی جدا شدم و تونستم اوج بگیرم یه چیزی رو با تمام وجود احساس کردم

اینکه دلمو جا موند!!!!!!!! پیش کی نمیدونستم؟!!!!

ولی امید مانع برگشتم شد...به هر حال در ابتدای سفر به صحنه ی جالبی برخورد کردم

جاتون خالی روبه رو قرص زرد خورشید بود مثل آبنبات چوبی ، ابرا هم  دورش کرده بودن.

اونجا بود که واسه اولین بار لبخند شیرین خورشید رو دیدم...

زیبای مطلق...بزرگی خدا رو می شد لمس کرد

میشنیدم که حتی خورشید هم به امید طلوع دوباره و نشون دادن قطره ای از وسعت خداغروب می کرد...تخیلی شد نه!!!!!!!!!

همینطور که تو آسمون واسه خودم حال  میکردم زمینو نگاه کردم...صحنه ای دیدم که انقدر سنگین بود که....

پ.ن:ادامه داستان واسه مشق شب بعد

پ.ن2:عجله نکنید به جاهای اکشن و ترسناکشم میرسیم!!!!!!

                                     آسمونی باشید


 
comment نظرات ()