مشق شب

و....
نویسنده :فرزاد - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

تو این مدت که نبودم...تقریبا همجا بودم!!!

از تو آسمونا همجا رو دیدم...همه چی رو درک کردم...قشنگ بودن خدا رو لمس کردم ،صداشو شنیدم،ولی از اون بالا وقتی به زمین نگاه کردم چیزای خوب و بد زیادی دیدم

مثل محبت مادر به فرزندش،خنده ء گرم پدر به فرزندش،اما در مقابلش بی حرمتی های

فرزند به پدر و مادرش....دلم شکست صداشو شنیدم حتی آه کشیدنشو شنیدم،بدن لرزید از خودم بدم اومد...گفتم نکنه منم....وقتی اشکام داشتن سور سوره بازی میکردن یادگذشته افتادم وای منم....خیلی سخت و سنگین بود برام،ولی گذشته ،گذشته!!!

مهم اینکه ادامه راه چی باشیم،صحنه های خوب وبد زیادی رو دیدم...تازه فهمیدم  پرنده بودن یعنی چی،تازه فهمیدم رهایی یعنی چی،تازه فهمیدم آسمونی بودن چه دنیایی داره

خیلی دوست دارم کل داستانمو بگم و میگم...ولی هر دفعه یه قسمتشو

                                         با تمام وجود آسمونی باشید


 
comment نظرات ()