مشق شب

دل
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

بعضی وقتا دلم بدجور میگیره...احساس میکنم دلم همچین تو سینم مچاله شده،هر چی صداش میزنم...

فایده نداره....

نازش رو میکشم

 فایده نداره...

میگم چرا گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟آروم میگه یکی منو شکسته...میگم کی؟؟؟؟؟؟؟میگه خودت

میگم من؟!!!!!!مگه من چیکار کردم؟ حرفی نمیزنه فقط تو چشمام نگاه میکنه...

بهش اخم میکنم...روشو بر میگردونه...

دیگه خسته شدم از این همه مسخره بودن...کی میخوای بزرگ بشی؟؟؟؟؟؟میگه هیچ وقت!!!!!

ناراحت شدم...با تمام وجود پرتش کردم از سینم بیرون.جالبه داره میخنده!!!!!!!!

بهش میگم چرا میخندی؟میگه منوانداختی دور ولی یه روز میای دنبالم،مطمئن باش!!!!!!!!!!

پ.ن1:همینطوری نوشتم لطفا فکر ناجور در مورد من نکنید...

پ.ن2:همچین بدم نمیاد این دل زبون نفهممو بندازم دور...کسی لازم داره بدم بهش؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()