مشق شب

شیطنتام
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

از همون بچگی خیلی شر بودم یعنی تک بودم.....میتونین بپرسین

خیلی علاقه به فنون مختلف داشتم...آشپزی، مکانیک،برق،خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید....

البته بگم این مسئله ارثی هستش.....

یه روزی از روزای خدا جون با اهل منزل تلویزیون نگاه میکردیم...یادش بخیر یه شارپ 14اینچ داشتیم...الان هم هست.

خدا رو شکر اون وقتم مثل الان شبکه هامون برنامه نداشتن!!!!!!!!!!!

تازه اونوقت 3 یا 4 کانال بود..الان که خوبه... 8تا کانال داریم،اونم پر محتوا!!!!!!!!!

بگذریم....آنتن تلویزیون مادر مرده از پشتش در اومدو بابایی رفت که درستش بکنه.

ماهم که جویای علم وفن!رفتیم که یاد بگیریم...نگاه کردم ولی چیزی نفهمیدم.

فردای اون روز گفتم من هر طور شده باید یاد بگیرم...رفتم سر وقت تلویزیون.

این ور اون ور...نخیر انگار چیزی واسه وصل کردن نیست...که یه دفعه چشمم افتاد به یه

میخ!

کنار تلویزیون بود...گفتم حتما این جدا شده باید وصلش کنم...خلاصه اینو از هر طرف

تلویزیون بخت برگشته فرو کردم تا اینکه نفهمیدم چطوری افتاد توی تلویزیون...

از فرط خوشحالی زبونم بند اومده بود.بابایی اومد تلویزیون رو روشن کنه...هنوز دوشاخه

چند ثانیه ای تو پیریز جا خوش نکرده بود که صدای محیب و دود...

تلویزیون زبون بسته ترکید!!!!!!!!!!

خلاصه بعد از کلی کارآگاه بازی فهمیدن من اینکار رو کردم...خوشبختانه فقط دعوام کردن

کتک نخوردم...از اون روز واسه خودم شدم یه پا انیشتین!!!!!!!!!

اون تلویزیون هنوزم هست و الان دارم نگاش میکنم...البته سالم و سر حال.

پ.ن:آدم تا زمین نخوره آدم نمیشه!!!!!!!!!!!!

پ.ن2:الان که فکر میکنم خودم از خودم میترسم(عجب جوونوری بودم!) 


 
comment نظرات ()