مشق شب

یکی از شیطنتام
نویسنده :فرزاد - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

دقیق یادم نیست 4 یا شاید هم 5 ساله بودم .... مامان و بابا رفته بودن بیرون و من و دوتا خواهرام خونه مونده بودیم....خوب بچگی و هزار شیطنت...منم که شیطون...

شیطون خفن...اون زمان شیطون(ابلیس)جلوم تعظیم میکرد... در این حد!!!!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه با خواهرام حرفم شد و منم رفتم شیلنگ آب و وصل کردم و آوردم تو اتاق و هم خواهرام و هم اتاق تا میتونستم خیس کردم......واییییییییییییییی

از زمین و زمان آب میچکید....بابا و مامان اومدن....جاتون حسابی خالی با همون شیلنگ مهربون که تا دقایقی پیش یارم بود یه کتک مفصل از مامان جونم نوش جان کردم...هنوزم یادش می یوفتم دردم میگیره!

بابایی فقط داشت میخندید....

خلاصه یه یک هفته ای طول کشید تا اتاق و وسایلش خوش بشن.....

ولی خودمونیم وقتی خوش شد انگار اتاق و وسایلش نو نو هستن...

پ.ن1:کوچولو هایی که این مشق شب رو میخونن یاد نگیرن(حتی شما دوست عزیز!)

پ.ن2:اونطور نگام نکنید بچه که شر نباشه بچه نیست.

پ.ن3:الان اگه با خواهرام حرفم بشه دیگه شیلنگی در کار نیست...خونه رو با دینامیت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()