مشق شب

بابا
نویسنده :فرزاد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

وقتی آدم چشمش رو به دنیا باز میکنه...ممکن آدمای زیادی رو اطراف خودش ببینه،ولی یکی نگاهش با بقیه متفاوته...انگار تمام آرزوهای خودش رو تو چشمای تو می بینه....بغلت میکنه...یه کم ناراحت میشی،چون دستاش پینه بسته....قربون اون دستات برم.ولی خیلی زود اون ناراحتی جاش رو به یه آرامش قشنگ میده...

انقدر خوشحاله که انگار خدا دنیا رو بهش داده،تو هم واسه اینکه یه حالی بهش بدی با کلی ناز یه لبخند میزنی.

بعدش سریع اخم میکنی،طفلی بابا!

بزرگ میشی ولی پیر شدنش رو نمیفهمی...دوست داره ولی به زبون نمیاره...تو هم همش به خودت میگی

عجب بابایی دارم...بابا نمی تونه مثل بقیه راحت بگه دوست داره...آخه بابا مرده،غرور داره...ولی هر کاری

میکنه تا بهت ثابت بکنه که چقدر دوست داره.خیلی وقتا دلشو میشکنی...صدا شکستنش دلش رو میشنوی ولی از بابا صدایی نمیشنوی...

بابا یعتی همچی....بابا یعنی نفس

بخاطر حرفای تندی که بهت زدم و بخاطر کارهای اشتباهم بابایی منو ببخش...این یه دونه پسر خیلی شرت رو...

خدا جون...خیلی عزیزی واسم،میدونی....بابام رو میسپارم به خودت.کمکم کن واسش بهترین باشم... 


 
comment نظرات ()