مشق شب

خدا(خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

از کجا شروع کنم...نمیدونم...بذارین اینطوری شروع کنم

یه وقتی که تنها میشی،همه از کنارت میرن ولی یکی هنوز کنارت هست

یا وقتی که غمگین میشی،هیچکس همزبونت نمی شه ولی یکی به حرفات گوش می ده

یا وقتی که نا امید میشی،هیچکس کمکت نمیکنه ولی یکی به کمکت میاد

یکی...یکی...

 

اینا لحظه هایی هستن که واسه هممون پیش اومده...

خدا هست...میشه با تمام وجودت حسش کنی

 

اون لحظه رو ببین که داری گریه میکنی به خاطر یه اتفاق تلخ...

اون لحظه رو ببین که جانماز قشنگت رو باز کردی وداری ازش التماس میکنی...

اون لحظه... اون لحظه...وخیلی لحظات دیگه

 

خدا همیشه با ما هست،کنارمونه...

این ما هستیم که فقط خدا رو تو غم هامون شریک میکنیم....

وقتی شادیم کدممون به خدا فکر میکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ولی من خدا رو اینجوری توصیف میکنم:

تنها بزرگ زیبای مهربون خونه ی قلبم.

کسی که بجز اون هیچکس اجازه ورود به قلبم رو نداره .                                   البته فکر کنم شد دو جمله!!!

 

خدا حال نمیگیره!امتحان میکنه...

این جمله یادگاری از یه دوسته به من:

اگه از خدا چیزی خواستی و بهت داد نعمته....اگه نداد حکمته...هیچ وقت هم به حکمت خدا شک نکن.

 منم تو توصیف خدا کم آوردم!!!

                                                                                           همتون رو دوست دارم(آسمونی باشید)


 
comment نظرات ()