مشق شب

نماز (خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
 

بیدار شدم.انگار همه دنیا خراب شده رو بدن بی جونم.می خوام فکر کنم اما نمیشه_ساکت برمی گردم وساعت رو نگاه می کنم_ساعت خواب رفته!فکر کنم صدامو دیشب قبل خوابیدن شنیده_آخه یواشکی بهش گفتم(شب بخیر).برمی گردموآسمونو نگاه می کنم.تاریک مثل شب ولی مطمئنم که نزدیکای صبحه.چشمام سنگینی می کنن...

می خوان باز بسته بشن تا پلکهام دستای همدیگرو بگیرن.یه صدای ضعیفی میاد...دقت می کنم.اذان...اذان می گن.به هر زحمتی هست از رختخواب میام بیرون ودستامو می کشم تا خستگی خواب دیشب از تنم بیرون بیاد.میرم به سمت حیاط....

نم نم بارون میاد...هوا سرده...یه دفعه این فکر تو ذهنم داد میزنه(برو بگیر بخواب)...ولی نه...میرم به سمت حوض کوچیک وسط حیاط_همون حوضی که بچگی ها توش آب تنی می کردم(یادش بخیر)_نیت می کنم و وضو میگیرم.بر میگردم تو اتاق_ساعت!!!ساعت بیدار شده...سلام می کنم بهش_با عقربه هاش یه جوری جوابمو میده...

جانمازمو باز میکنم_همون جانمازی که عزیز قبل رفتنش بهم داد که بشه تنها یادگاریش واسه من....شروع میکنم...اول نیت...حالا وقتشه_بسم الله الرحمن الرحیم....

قشنگ ترین لحظه شروع شد...زمان وصال وتقرب به حق


 
comment نظرات ()