مشق شب

کرگدن!
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

داستان عجیب کرگدن را فقط مارمولک می دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پیش روی هیچ کس خم نکرد، هر شب یواشکی پشت یک تخت سنگ بزرگ در آنسوی مرداب زار زار گریه می کرد. اگر به خاطر این مگسهای سمج روی مرداب نبود مارمولک هم مثل بقیه هیچ وقت گریهء او را نمی دید. بعد از آن هر شب سر همان ساعت زیر تخته سنگ می نشست تا کرگدن بیاید و اشکهایش را زیر تخته سنگ بریزد و برود، ولی سالها طول کشید تا بالاخره یک شب جرات کرد از کرگدن علت گریه هایش را بپرسد.



کرگدن آرزو داشت دمش را ببیند، و چون مطمئن بود تا آخر عمرش نمی تواند آنقدر کمرش را خم کند تا پشت خودش را ببیند می دانست هیچ وقت به آرزوی دیدن کامل خودش نمی رسد، و هر شب در حسرت آرزوی عبث خودش هق هق زار می زد. می گفت دلش می خواهد بداند در انتهای هیبت وجودش چیست، و این آرزوی بزرگی نیست. مارمولک از شنیدن درد دل کرگدن قوی هیکل دلش گرفت، و به فکر چاره افتاد.



ابتدا سعی کرد دم کرگدن را آنقدر به پایین بکشد تا او بتواند دمش را از لا به لای پاهای عقبش ببیند، اما به جایی نرسید. کمی هم سعی کرد تا بلکه آنقدر دم کرگدن را از بغل خم کند تا او بتواند از گوشهء چشمهایش آن را ببیند، ولی پوست کلفت گردن کرگدن اجازه نمی داد حتی یک درجه به سمت عقب برگردد. در کش و قوس حالتهای مختلف خم کردن دم کرگدن ناگهان مارمولک از پشت او لغزید و زیر پایش افتاد و کردگدن با دست پاچگی پاهایش را جابجا کرد و ناگهان دم مارمولک زیر پنجهء پرزور کرگدن کنده شد. کرگدن ابتدا ترسید و نفسش از کاری که کرده بود بند آمد، ولی مارمولک بلافاصله به او دلداری داد که چیزی نیست و به زودی دم دیگری در می آورد و لازم نیست نگران چیزی باشد.



چشم کرگدن ناگهان درخشید. تخته سنگ را با پاهایش به عقب کشید و آن را به هیکل تنومندش تکیه داد. ناگهان با یک حرکت سریع پاهایش را کنار کشید و تخته سنگ را روی دم کوچکش رها کرد تا کنده شود. کرگدن، بالاخره دم قطع شده اش را دید.



بعد از آن روز هیچ کس کرگدن را ندید، و چون دوستان زیادی هم نداشت کسی هم متوجه غیبت کرگدن در بیشه زار نشد. مارمولک تنها کسی بود که مدتی دنبال او گشت، ولی او هم به جایی نرسید. عده ای معتقد بودند در مرداب غرق شده است. عده ای می گفتند به یک گله کرگدن مهاجر پیوسته است و به جنگل سبز رفته است. عده ای هم می گفتند حتما کلکی در کارش هست که ناگهان گم شده است. مارمولک هم هیچ وقت نفهمید که آیا دمش دوباره سر جایش روئید یا کرگدن تا آخر عمرش بی دم شد. هیچ کس نفهمید کرگدن بالاخره از دیدن کامل خودش و اینکه بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید چقدر خوشحال شد. هیچ کس نفهمید کرگدن چه بهایی برای شناختن دمش پرداخت. هیچ کس، حتی مارمولک هم نفهمید. هیچ کس نفهمید

تقدیم به کرگدن دوست دیرینه ام!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()