مشق شب

اتاق بغلی
نویسنده :فرزاد - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

مرد هر روز صبح قبل از این که خورشید خودش را به همگان نشان دهد از خواب بلند می شود. از روی تخت خواب خودش را بر روی صندلی چرخ دارش می اندازد. و به طرف اتاق بغلی حرکت می کند.



در وسط راهرو مکثی می کند و هر روز یاد حرف شب قبلش می افتد که به خدمتکار خانه ، خانم آکسون گفته بود که پنجره اتاق بغلی را باز نگه دارد.



به آستانه اتاق که می رسد و اتاق تاریک را می بیند اول کمی می ترسد و بعد که به روی بالکن می رود و چشم به انتهای دریا می دوزد آن وقت است که آرام می شود.



یک شب مثل بقیه شبها که خدمتکار خانه کم کم آماده رفتن می شود. وسایلش را جمع و جور می کند. و در آخر شال قرمز رنگش را بر روی شانه هایش می اندازد.



مرد به اتاق بغلی می رود و به صورت سیاه خانم آکسون خدمتکار خانه که در زیر نور زرد رنگ اتاق برق می زند خیره می شود.



خدمتکار تا مرد را می بیند شال را محکم تر به دور خود می پیچاند. و همان طور که سبد بزرگی را که در گوشه اتاق است بر می دارد به مرد می گوید:



'' امشب هم پنجره را باز نگه دارم؟ ''



و مرد همان طور که سرِ صندلی چرخدارش را به سمت اتاق می چرخاند با تکان دادن سرش به زن می فهماند که پنجره را باز نگه دار.



و زن قبل از اینکه مرد کاملن از اتاق بیرون رود بر عکس شبهای قبل حرفی می زند که چند شب است می خواهد بگوید ولی از ترس اینکه مبادا مرد ناراحت شود جراتش را پیدا نکرده است:



- آقا اگه یه روز اون اتفاقی که برای اتاق خوابتان افتاد ، برای این یکی هم بیفتد، اون وقت چی؟ من... من نمی توانم صبح زود بیام.چه کار کنم؟ سرجیو دست تنهاست. سرجیو را که می شناسید. شوهرم را می گویم. باید در برداشت ذرت در مزرعه کمکش کنم. صاحب زمین هر روز غُر می زند که چرا این قدر برداشت طولانی شده. تازه چند تا زمین دیگه هم مونده. در غیر این صورت می آمدم و شما را تا خود ساحل دریا می بردم.و به سایه مرد که بر روی دیوار راهرو افتاده چشم دوخت.



***



چند وقتی است که مرد دیگر هر روز پیش از آنکه خورشید خودش را به همگان نشان دهد از خواب بر نمی خیزد. بر روی صندلی چرخ دار نمی خزد. و به طرف بالکن نمی رود.



بر روی تخت درازکش ، چشم به آپارتمان تازه احداث شده روبری بالکن می دوزد که سایه اش بر روی دیوارِ روبروی اتاق بغلی خودنمایی می کند.


 
comment نظرات ()