مشق شب

دل
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

بعضی وقتا دلم بدجور میگیره...احساس میکنم دلم همچین تو سینم مچاله شده،هر چی صداش میزنم...

فایده نداره....

نازش رو میکشم

 فایده نداره...

میگم چرا گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟آروم میگه یکی منو شکسته...میگم کی؟؟؟؟؟؟؟میگه خودت

میگم من؟!!!!!!مگه من چیکار کردم؟ حرفی نمیزنه فقط تو چشمام نگاه میکنه...

بهش اخم میکنم...روشو بر میگردونه...

دیگه خسته شدم از این همه مسخره بودن...کی میخوای بزرگ بشی؟؟؟؟؟؟میگه هیچ وقت!!!!!

ناراحت شدم...با تمام وجود پرتش کردم از سینم بیرون.جالبه داره میخنده!!!!!!!!

بهش میگم چرا میخندی؟میگه منوانداختی دور ولی یه روز میای دنبالم،مطمئن باش!!!!!!!!!!

پ.ن1:همینطوری نوشتم لطفا فکر ناجور در مورد من نکنید...

پ.ن2:همچین بدم نمیاد این دل زبون نفهممو بندازم دور...کسی لازم داره بدم بهش؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
شیطنتام
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

از همون بچگی خیلی شر بودم یعنی تک بودم.....میتونین بپرسین

خیلی علاقه به فنون مختلف داشتم...آشپزی، مکانیک،برق،خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید....

البته بگم این مسئله ارثی هستش.....

یه روزی از روزای خدا جون با اهل منزل تلویزیون نگاه میکردیم...یادش بخیر یه شارپ 14اینچ داشتیم...الان هم هست.

خدا رو شکر اون وقتم مثل الان شبکه هامون برنامه نداشتن!!!!!!!!!!!

تازه اونوقت 3 یا 4 کانال بود..الان که خوبه... 8تا کانال داریم،اونم پر محتوا!!!!!!!!!

بگذریم....آنتن تلویزیون مادر مرده از پشتش در اومدو بابایی رفت که درستش بکنه.

ماهم که جویای علم وفن!رفتیم که یاد بگیریم...نگاه کردم ولی چیزی نفهمیدم.

فردای اون روز گفتم من هر طور شده باید یاد بگیرم...رفتم سر وقت تلویزیون.

این ور اون ور...نخیر انگار چیزی واسه وصل کردن نیست...که یه دفعه چشمم افتاد به یه

میخ!

کنار تلویزیون بود...گفتم حتما این جدا شده باید وصلش کنم...خلاصه اینو از هر طرف

تلویزیون بخت برگشته فرو کردم تا اینکه نفهمیدم چطوری افتاد توی تلویزیون...

از فرط خوشحالی زبونم بند اومده بود.بابایی اومد تلویزیون رو روشن کنه...هنوز دوشاخه

چند ثانیه ای تو پیریز جا خوش نکرده بود که صدای محیب و دود...

تلویزیون زبون بسته ترکید!!!!!!!!!!

خلاصه بعد از کلی کارآگاه بازی فهمیدن من اینکار رو کردم...خوشبختانه فقط دعوام کردن

کتک نخوردم...از اون روز واسه خودم شدم یه پا انیشتین!!!!!!!!!

اون تلویزیون هنوزم هست و الان دارم نگاش میکنم...البته سالم و سر حال.

پ.ن:آدم تا زمین نخوره آدم نمیشه!!!!!!!!!!!!

پ.ن2:الان که فکر میکنم خودم از خودم میترسم(عجب جوونوری بودم!) 


 
comment نظرات ()
 
یکی از شیطنتام
نویسنده :فرزاد - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

دقیق یادم نیست 4 یا شاید هم 5 ساله بودم .... مامان و بابا رفته بودن بیرون و من و دوتا خواهرام خونه مونده بودیم....خوب بچگی و هزار شیطنت...منم که شیطون...

شیطون خفن...اون زمان شیطون(ابلیس)جلوم تعظیم میکرد... در این حد!!!!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه با خواهرام حرفم شد و منم رفتم شیلنگ آب و وصل کردم و آوردم تو اتاق و هم خواهرام و هم اتاق تا میتونستم خیس کردم......واییییییییییییییی

از زمین و زمان آب میچکید....بابا و مامان اومدن....جاتون حسابی خالی با همون شیلنگ مهربون که تا دقایقی پیش یارم بود یه کتک مفصل از مامان جونم نوش جان کردم...هنوزم یادش می یوفتم دردم میگیره!

بابایی فقط داشت میخندید....

خلاصه یه یک هفته ای طول کشید تا اتاق و وسایلش خوش بشن.....

ولی خودمونیم وقتی خوش شد انگار اتاق و وسایلش نو نو هستن...

پ.ن1:کوچولو هایی که این مشق شب رو میخونن یاد نگیرن(حتی شما دوست عزیز!)

پ.ن2:اونطور نگام نکنید بچه که شر نباشه بچه نیست.

پ.ن3:الان اگه با خواهرام حرفم بشه دیگه شیلنگی در کار نیست...خونه رو با دینامیت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
همتون هستین
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

بهتون خوش میگذره؟اگه سحر از خواب پاشین...تو آسمون یه ابر چند ضلعی ببینین و یه خورشید،اونوقت برین پیش غزل خونتون و یه شعر از بهارآذر بخونین که دربار دختر آبانه،بعد یاد چیدن تمشک در گرگ ومیش بیوفتین و اون روزای خوبی که نان حقی تو سفره ها بود.....

بعد هم یواشکی بگین به خودتون که من گناهی ندارم همین!آخرش هم یه مشق شب دیگه وبوی ریحانه که از تو حیاط میاد...درست همون جا که مترسک همیشه اونجا ایستاده....

تقدیم به همتون


 
comment نظرات ()
 
بابا
نویسنده :فرزاد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

وقتی آدم چشمش رو به دنیا باز میکنه...ممکن آدمای زیادی رو اطراف خودش ببینه،ولی یکی نگاهش با بقیه متفاوته...انگار تمام آرزوهای خودش رو تو چشمای تو می بینه....بغلت میکنه...یه کم ناراحت میشی،چون دستاش پینه بسته....قربون اون دستات برم.ولی خیلی زود اون ناراحتی جاش رو به یه آرامش قشنگ میده...

انقدر خوشحاله که انگار خدا دنیا رو بهش داده،تو هم واسه اینکه یه حالی بهش بدی با کلی ناز یه لبخند میزنی.

بعدش سریع اخم میکنی،طفلی بابا!

بزرگ میشی ولی پیر شدنش رو نمیفهمی...دوست داره ولی به زبون نمیاره...تو هم همش به خودت میگی

عجب بابایی دارم...بابا نمی تونه مثل بقیه راحت بگه دوست داره...آخه بابا مرده،غرور داره...ولی هر کاری

میکنه تا بهت ثابت بکنه که چقدر دوست داره.خیلی وقتا دلشو میشکنی...صدا شکستنش دلش رو میشنوی ولی از بابا صدایی نمیشنوی...

بابا یعتی همچی....بابا یعنی نفس

بخاطر حرفای تندی که بهت زدم و بخاطر کارهای اشتباهم بابایی منو ببخش...این یه دونه پسر خیلی شرت رو...

خدا جون...خیلی عزیزی واسم،میدونی....بابام رو میسپارم به خودت.کمکم کن واسش بهترین باشم... 


 
comment نظرات ()