مشق شب

دوست....
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

یه دوستی دارم مثل بهار...یه دوستی دارم مثل دریا....یه دوستی که یه دونه هستش

وقتی دل نوشته هاشو میخونی گاهی میخندی گاهی گریه میکنی گاهی به خودت میای.....

گاهی وقتا حس میکنم مثل خودم ساده و آسمونی هستش...واییییییییی

واسه اینکه بهش افتخار میکنم

ندیدمش ولی میدونم دلش قشنگتر از همه ی دنیاست....دوستش دارم قد تموم کهکشون.....

از کجا بگم....چه جوری بگم....ببخشید وقتی میخوام از یه فرشته زمینی بگم کم میارم

خدا جون،عزیز دلم،خودت نگهدار وپشتیبان دوستم باش....خودت آسمونیش کن

                                                  آمین


 
comment نظرات ()
 
مبارکه!!!!!!!!!
نویسنده :فرزاد - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

تو دنیای من آدمای زیادی هستن که همشون رو دوست دارم....

ولی دوتا فرشته تو زندگیم هستن که اگه زندگیمو براشون بدم بازم کمه....

اونطوری نگام نکنید من از اونا نیستم....منظورم خواهرام هستن....

بین خودمون بمونه دوست دارم هر کاری بکنم تا همیشه خوشحال باشن.میخواستم

یه متن طولانی باحال بنویسم ولی وقتم خیلی گرفته هستش...دیروز روز دختر بود به همه تبریک میگم....باز اونطوری نگام کرد....منظورم دخترا بود نه تو خوشگل پسر!!!!!!!

امیدوارم همتون خوشبخت بشین....ناراحت نشو اینو با تو هم بودم خیشگل پسر...

دخترا نعمتای روی زمینن...قدرشون رو بدونین...جدی جدی گفتم

من فدای هر چی پسره برم که واقعا عزیزن....حالا خانوما ناراحت نشن این همه واسه شما گفتم،یه جمله هم واسه پسرا......

 از هر دوتا خواهرام بخاطر همه چی ممنونم.......در آخر:این روز به عزیز

دلم که ایشاء الله من قربونش برم تبریک میگم(مامان جونم)


 
comment نظرات ()
 
من دارم میام(خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
 

امروز اتفاقی واسم افتاد که خیلی تلخ بود....تلخ تر از شربت سرما خوردگی!!!

دلم بدجور گرفت،تازه فهمیدم لحظه ها چقدر زود میگذرن و من قدرشونو نمیدونم...

ای کاش.....ولی نه، کاش نه....کاش رو کاشتن و سبز نشد....هر چی بود تموم شد

موندم با این دل زبون نفهم چیکار کنم که وا شه...داره دیونم میکنه...اه

میخوام بندازمش دور...خیلی ناز داره........

من با تموم آسمونی بودنم اسیر زمین شدم....میخوام دوباره تلاش کنم تا بتونم پرواز کنم...تا برگردم تو آغوش خدا،برم پیش عشقم...عشق آسمونیم....

میخوام فریاد بزنم دوست دارم خدا...دوست دارم

مطمئنم خدا هم منتظرم هستش...من دارم میام       با تمام وجود دارم میام 


 
comment نظرات ()
 
خدا(خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

از کجا شروع کنم...نمیدونم...بذارین اینطوری شروع کنم

یه وقتی که تنها میشی،همه از کنارت میرن ولی یکی هنوز کنارت هست

یا وقتی که غمگین میشی،هیچکس همزبونت نمی شه ولی یکی به حرفات گوش می ده

یا وقتی که نا امید میشی،هیچکس کمکت نمیکنه ولی یکی به کمکت میاد

یکی...یکی...

 

اینا لحظه هایی هستن که واسه هممون پیش اومده...

خدا هست...میشه با تمام وجودت حسش کنی

 

اون لحظه رو ببین که داری گریه میکنی به خاطر یه اتفاق تلخ...

اون لحظه رو ببین که جانماز قشنگت رو باز کردی وداری ازش التماس میکنی...

اون لحظه... اون لحظه...وخیلی لحظات دیگه

 

خدا همیشه با ما هست،کنارمونه...

این ما هستیم که فقط خدا رو تو غم هامون شریک میکنیم....

وقتی شادیم کدممون به خدا فکر میکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ولی من خدا رو اینجوری توصیف میکنم:

تنها بزرگ زیبای مهربون خونه ی قلبم.

کسی که بجز اون هیچکس اجازه ورود به قلبم رو نداره .                                   البته فکر کنم شد دو جمله!!!

 

خدا حال نمیگیره!امتحان میکنه...

این جمله یادگاری از یه دوسته به من:

اگه از خدا چیزی خواستی و بهت داد نعمته....اگه نداد حکمته...هیچ وقت هم به حکمت خدا شک نکن.

 منم تو توصیف خدا کم آوردم!!!

                                                                                           همتون رو دوست دارم(آسمونی باشید)


 
comment نظرات ()
 
نوشتن(خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
 

روز اولی که قلم دستم گرفتم فکر می کردم هیچ وقت نتونم حتی یه جمله قشنگ بنویسم...یه کلمه قشنگ از گوشه ی ذهنم آروم بیادو من بتونم شکلش رو روی ورق نقاشی بکنم_هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر کلمات قشنگ تو گوشه وکنار ذهنم پنهان  شده باشن....

تنها چیزی که می دونستم این بود که باید نوشت.....

شاید نوشتن کافی نبود_ولی لااقل باعث شد که همون کلمات بازیگوش بیان و بذارن از اونا جمله های زیبا بسازم...نوشتن درست مثل راه رفتنه_باید یادمون باشه که ما راه رو پیدا نکنیم بلکه راه ما رو باید پیدا بکنه....

همه ی ما نویسنده های ماهری هستیم به شرطی که اجازه بدیم کلمات خودشون جاشونو رو روی ورق پیدا بکنن...


 
comment نظرات ()
 
نماز (خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
 

بیدار شدم.انگار همه دنیا خراب شده رو بدن بی جونم.می خوام فکر کنم اما نمیشه_ساکت برمی گردم وساعت رو نگاه می کنم_ساعت خواب رفته!فکر کنم صدامو دیشب قبل خوابیدن شنیده_آخه یواشکی بهش گفتم(شب بخیر).برمی گردموآسمونو نگاه می کنم.تاریک مثل شب ولی مطمئنم که نزدیکای صبحه.چشمام سنگینی می کنن...

می خوان باز بسته بشن تا پلکهام دستای همدیگرو بگیرن.یه صدای ضعیفی میاد...دقت می کنم.اذان...اذان می گن.به هر زحمتی هست از رختخواب میام بیرون ودستامو می کشم تا خستگی خواب دیشب از تنم بیرون بیاد.میرم به سمت حیاط....

نم نم بارون میاد...هوا سرده...یه دفعه این فکر تو ذهنم داد میزنه(برو بگیر بخواب)...ولی نه...میرم به سمت حوض کوچیک وسط حیاط_همون حوضی که بچگی ها توش آب تنی می کردم(یادش بخیر)_نیت می کنم و وضو میگیرم.بر میگردم تو اتاق_ساعت!!!ساعت بیدار شده...سلام می کنم بهش_با عقربه هاش یه جوری جوابمو میده...

جانمازمو باز میکنم_همون جانمازی که عزیز قبل رفتنش بهم داد که بشه تنها یادگاریش واسه من....شروع میکنم...اول نیت...حالا وقتشه_بسم الله الرحمن الرحیم....

قشنگ ترین لحظه شروع شد...زمان وصال وتقرب به حق


 
comment نظرات ()
 
کاش... (خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین گناهم کشیدن خط روی دیوار بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین آرزویم داشتن یک آبنبات چوبی بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین خطایم کثیف کردن لباس عیدم بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین نیازم نوازش دیگران بود...

کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین خواسته ام بردنم به شهر بازی بود...

وای کاش آنقدر کوچک بودم تابزرگترین دعایم رسیدن به آرزوهای کودکانه ام بود... 


 
comment نظرات ()
 
فکرمان خیس (خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

پائین می آید . نفسهامان میگیرد . همه با هم فکر میکنیم : باید رفت. , زرد , جا بجا ترک خورده , حالا گچ سقف که باد کرده
اگر اب بالا بیاید؟! , تا مچ پا خیسمان کرده . با هر تکانی که میخوریم شلپ صدا میدهد . همه با هم فکر میکنیم , آب از زیر در هجوم آورده .سرها فرو رفته تو یقه ها تا سرما را راه ندهیم.هیچ , چسبیده به هم , و این فضای سرد و خیس و جائی که برای نفس کشیدن نمانده و ما که چمباتمه نشسته ایم
زمزمه ای نیست . همه با هم میترسیم.
سرد... و سرهامان چسبیده به سقف . , زرد . کسی نمی جنبد . نیمی از بدنمان زیر آب است و گچ سقف تا روی سرهامان , آب بالا می آید تا زانوهامان
سیاه میشویم . اگر حتی یک نفر جرات کند و..... ولی هر کس منتظر دیگریست . همه با هم فکر میکنیم......... ما همه فقط فکر میکنیم .


 
comment نظرات ()
 
لرز!!!!!!! ( خودم)
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

تازه برگشته‌ام. نزدیکیهای هفت صبح شنبه است. بیرون هوا سرد است و سوز سرما صورتها را تیغ می‌کشد. داخل اطاق کاملا تاریک است. کورمال کورمال خودم را داخل اطاق می‌کشم و کج، روی کاناپه دراز می‌کشم. چشمها که به تاریکی عادت کردند در تاریکی هم می‌شود خیلی چیزها را دید. حالا چشمهایم به تاریکی عادت کرده‌اند. فقط خسته‌ام. به این کلمه فکر می‌کنم. خسته‌ام. خسته از خسته‌گی و ام از هستم که خودش گونه‌ای بودن است. خسته‌ام را به چنان جمله درشت و دهن‌پرکنی بدل کرده‌ام که ریش‌خندی می‌زنم. شما که کار هر روزتان است! کلمات در سرم می‌جوشند و سر می‌روند. حالا چند تا کلمه ریخته‌اند روی صورتم. پس به لبهایم می‌رسند و به خودم می‌گویم : ''عجب! باز هم دیوانه‌تر شدی!'' و یاد ماه می‌افتم. امشب کامل و گرد بود. گرد و سفید. سفید و روشن. روشن و ساکت. سکوت می‌کنم. پس یاد این می‌افتم که خسته‌ام. ولی نمی‌دانم یک لحظه چه مرگم می‌شود؟ شاید دمای بدنم و دمای اطاق با هم اختلاف شدید دارند. سر هیچ و پوچ! لرز می‌کنم! و از سرما خودم را در خودم جمع می‌کنم. مچاله! صورتم را به سمت زمین بر می‌گردانم. چند کلمه سر می‌خورند و روی زمین می‌چکند. ام هستم و خسته چسبیده به خستگی. من فقط خسته‌ام! ولی می‌ترسم خواب ببینم.


 
comment نظرات ()
 
کرگدن!
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

داستان عجیب کرگدن را فقط مارمولک می دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پیش روی هیچ کس خم نکرد، هر شب یواشکی پشت یک تخت سنگ بزرگ در آنسوی مرداب زار زار گریه می کرد. اگر به خاطر این مگسهای سمج روی مرداب نبود مارمولک هم مثل بقیه هیچ وقت گریهء او را نمی دید. بعد از آن هر شب سر همان ساعت زیر تخته سنگ می نشست تا کرگدن بیاید و اشکهایش را زیر تخته سنگ بریزد و برود، ولی سالها طول کشید تا بالاخره یک شب جرات کرد از کرگدن علت گریه هایش را بپرسد.



کرگدن آرزو داشت دمش را ببیند، و چون مطمئن بود تا آخر عمرش نمی تواند آنقدر کمرش را خم کند تا پشت خودش را ببیند می دانست هیچ وقت به آرزوی دیدن کامل خودش نمی رسد، و هر شب در حسرت آرزوی عبث خودش هق هق زار می زد. می گفت دلش می خواهد بداند در انتهای هیبت وجودش چیست، و این آرزوی بزرگی نیست. مارمولک از شنیدن درد دل کرگدن قوی هیکل دلش گرفت، و به فکر چاره افتاد.



ابتدا سعی کرد دم کرگدن را آنقدر به پایین بکشد تا او بتواند دمش را از لا به لای پاهای عقبش ببیند، اما به جایی نرسید. کمی هم سعی کرد تا بلکه آنقدر دم کرگدن را از بغل خم کند تا او بتواند از گوشهء چشمهایش آن را ببیند، ولی پوست کلفت گردن کرگدن اجازه نمی داد حتی یک درجه به سمت عقب برگردد. در کش و قوس حالتهای مختلف خم کردن دم کرگدن ناگهان مارمولک از پشت او لغزید و زیر پایش افتاد و کردگدن با دست پاچگی پاهایش را جابجا کرد و ناگهان دم مارمولک زیر پنجهء پرزور کرگدن کنده شد. کرگدن ابتدا ترسید و نفسش از کاری که کرده بود بند آمد، ولی مارمولک بلافاصله به او دلداری داد که چیزی نیست و به زودی دم دیگری در می آورد و لازم نیست نگران چیزی باشد.



چشم کرگدن ناگهان درخشید. تخته سنگ را با پاهایش به عقب کشید و آن را به هیکل تنومندش تکیه داد. ناگهان با یک حرکت سریع پاهایش را کنار کشید و تخته سنگ را روی دم کوچکش رها کرد تا کنده شود. کرگدن، بالاخره دم قطع شده اش را دید.



بعد از آن روز هیچ کس کرگدن را ندید، و چون دوستان زیادی هم نداشت کسی هم متوجه غیبت کرگدن در بیشه زار نشد. مارمولک تنها کسی بود که مدتی دنبال او گشت، ولی او هم به جایی نرسید. عده ای معتقد بودند در مرداب غرق شده است. عده ای می گفتند به یک گله کرگدن مهاجر پیوسته است و به جنگل سبز رفته است. عده ای هم می گفتند حتما کلکی در کارش هست که ناگهان گم شده است. مارمولک هم هیچ وقت نفهمید که آیا دمش دوباره سر جایش روئید یا کرگدن تا آخر عمرش بی دم شد. هیچ کس نفهمید کرگدن بالاخره از دیدن کامل خودش و اینکه بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید چقدر خوشحال شد. هیچ کس نفهمید کرگدن چه بهایی برای شناختن دمش پرداخت. هیچ کس، حتی مارمولک هم نفهمید. هیچ کس نفهمید

تقدیم به کرگدن دوست دیرینه ام!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()