مشق شب

.........
نویسنده :فرزاد - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند


 
comment نظرات ()
 
محبت مادر
نویسنده :فرزاد - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

 

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

 اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

  خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

  روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

 فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

 روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

  اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

 وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

  سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

 اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

 یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

  ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

 بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

 همسایه ها گفتن که اون مرده

 ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

  خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

  ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

 بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو...


 
comment نظرات ()
 
رنگ عشق
نویسنده :فرزاد - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
 

 

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 
comment نظرات ()
 
تکرار زمانه
نویسنده :فرزاد - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

تقدیم به دوست عزیز:بهار آذر


 
comment نظرات ()
 
دستان دعا کننده
نویسنده :فرزاد - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی81ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از045سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا کننده" نامیدند.
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده کردید،‌ اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند


 
comment نظرات ()
 
اتاق بغلی
نویسنده :فرزاد - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

مرد هر روز صبح قبل از این که خورشید خودش را به همگان نشان دهد از خواب بلند می شود. از روی تخت خواب خودش را بر روی صندلی چرخ دارش می اندازد. و به طرف اتاق بغلی حرکت می کند.



در وسط راهرو مکثی می کند و هر روز یاد حرف شب قبلش می افتد که به خدمتکار خانه ، خانم آکسون گفته بود که پنجره اتاق بغلی را باز نگه دارد.



به آستانه اتاق که می رسد و اتاق تاریک را می بیند اول کمی می ترسد و بعد که به روی بالکن می رود و چشم به انتهای دریا می دوزد آن وقت است که آرام می شود.



یک شب مثل بقیه شبها که خدمتکار خانه کم کم آماده رفتن می شود. وسایلش را جمع و جور می کند. و در آخر شال قرمز رنگش را بر روی شانه هایش می اندازد.



مرد به اتاق بغلی می رود و به صورت سیاه خانم آکسون خدمتکار خانه که در زیر نور زرد رنگ اتاق برق می زند خیره می شود.



خدمتکار تا مرد را می بیند شال را محکم تر به دور خود می پیچاند. و همان طور که سبد بزرگی را که در گوشه اتاق است بر می دارد به مرد می گوید:



'' امشب هم پنجره را باز نگه دارم؟ ''



و مرد همان طور که سرِ صندلی چرخدارش را به سمت اتاق می چرخاند با تکان دادن سرش به زن می فهماند که پنجره را باز نگه دار.



و زن قبل از اینکه مرد کاملن از اتاق بیرون رود بر عکس شبهای قبل حرفی می زند که چند شب است می خواهد بگوید ولی از ترس اینکه مبادا مرد ناراحت شود جراتش را پیدا نکرده است:



- آقا اگه یه روز اون اتفاقی که برای اتاق خوابتان افتاد ، برای این یکی هم بیفتد، اون وقت چی؟ من... من نمی توانم صبح زود بیام.چه کار کنم؟ سرجیو دست تنهاست. سرجیو را که می شناسید. شوهرم را می گویم. باید در برداشت ذرت در مزرعه کمکش کنم. صاحب زمین هر روز غُر می زند که چرا این قدر برداشت طولانی شده. تازه چند تا زمین دیگه هم مونده. در غیر این صورت می آمدم و شما را تا خود ساحل دریا می بردم.و به سایه مرد که بر روی دیوار راهرو افتاده چشم دوخت.



***



چند وقتی است که مرد دیگر هر روز پیش از آنکه خورشید خودش را به همگان نشان دهد از خواب بر نمی خیزد. بر روی صندلی چرخ دار نمی خزد. و به طرف بالکن نمی رود.



بر روی تخت درازکش ، چشم به آپارتمان تازه احداث شده روبری بالکن می دوزد که سایه اش بر روی دیوارِ روبروی اتاق بغلی خودنمایی می کند.


 
comment نظرات ()
 
سایه
نویسنده :فرزاد - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

 

مرد به کوچه که رسید ایستاد.نگاهی به کوچه که از نور عمو دهای چوبی برق روشن شده بود انداخت. در وسط کوچه نور عمود چوبی ای چشمک می زد. راه افتاد تا زیر آن نور. تنها عمود چوبی برق که کم نور تر بود. در سر جایش ، ایستاده به خانه روبرو عمود برق نگاه کرد. پلاک خانه را دید که آویزان بین زمین و هوا بود.باد می وزید و بر روی صورتش جولان می داد. دستش را به طرف کوبه در برد.



تق ، تق ، تق



منتظر ماند. به سر کوچه نگاهی انداخت. سایه درست سر جای قبلی مرد در زیر عمود چراغ برق بود. هنوز به دنبالش بود.مطمئن بود از وقتی که از خانه پا بیرون گذاشته او به دنبالش بوده. سایه به سایه. به در نگاهی کرد که هنوز باز نشده بود. دوباره به درکوبید:



تق ، تق ، تق



قطره ای خون از مچ دست راستش بر روی سنگِ جلوی در چکید. منتظر ماند تا کسی در را باز کند و یا صدایی که بگوید '' کیه؟ '' به سایه سر کوچه که هنوز همان جا در زیر چراغ برق میخکوب شده بود نگاه کرد. سایه ای که سایه اش او را از حمام خانه اش به این کوچه بن بست فراری داده بود. دید که سایه نگاهش می کند.ازنگاه سایه ترسید. دوباره در را کوبید:



تق ، تق ، تق ، تق



به در بسته چشم دوخت و این بار کوبه در را نگرفت. با لگد به در می کوبید. پایش راستش به سنگ جلوی در بر خورد کرد. آهی بلند کشید. سایه، سر کوچه تکانی خورد. از پشت در صدای ضعیفی را شنید. یا فکر کرد که چیزی شنیده است. گوش تیز کرد و چیزی زمزمه. ـ منم! بهاره منم صادق. اومدم به خاطر اون شب...من اومدم اعتراف کنم... می شنوی... در راه باز کن. بر روی زمین نشست.لحظه ای چند را در همان حالت گذراند.گاهی دستی به در می کشید و گاهی به در می کوبید. تق سایه به مرد رسید. مرد به سایهِ سایه که بر روی در افتاده بود چشم دوخت.سایه راه افتاد و مرد به دنبالش قدم برداشت. رفت تا کاری نیمه کاره ای را به سرانجام برساند. غروب بود که زن به کنار قبر رسید. آرام نشست در انتظار سایه ای بلند.

 
comment نظرات ()